|
روزها پی در پی آمدند و رفتند، بی آنکه من لحظهای از خد ایم بپرسم، بودن مرا چه حاصل؟! شاید بخواهم باز به بی خدایی برسم و از نو آغاز کنم تمام دلداگیها را! مرا ملامت مکنای دوست، بگذار حس ناب و راستین عشق الهی را دریابم.. بگذر لحظهای که نه سالها به پوچی برسم، شاید که آان عشق جاودانه الهی را تجربه کنم.. از من دریغ مدار بودن در کنارت را ...
» " نمی دانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشم هایت به خاطر من، به من نگاه کنی. یک گلدان گلی می شوم که نقش چشم هایت روی آن کشیده شده. می روم زیر خاک که هزاران سال دیگر برسم دست آدمی، که بدون ترس بتواند بگوید... دوستت دارم" "شرق بنفشه ـ شهریار مندنی پور"
گل نگاه تو در کار دلربایی بود
در این روزگار، زدودن گردهای سیاهی از روی قلب سپیده عشق، بسی دشوار گشته است... روی گردانم از هر چه سیاهی درون آدم هاست، کاش میتوانستم تمامی پلیدیهای درونشان را به زنجیر می کشیدم و جایش را با پاکی عشق پر میکردم... فرداهای روشن و پر از عشق دور نیست، من به آمدن روزهایی که در وجود هر انسانی فقط خدا را میبینی، ایمان دارم..
مینگرم به سردی انسان ها، به احساساتی که بی ادعا مرده اند.. نگاهم به دردهایی که در چشمان دختر گٔل فروش نهان گشته است، گره میخورد... میاندیشم به پاکی هایی که دیگر اثری از آنها در این جهان فانی نمیباشد.. روحمان را به نابودی کشانده است این همه بی ایمانی.. خدایا، با این همه تشویش و نگرانی چه کنم؟ میخواهم احساساتم را به حراج بگذارم، شاید که کمی از درد زمین کم شود..!
از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی ، بازهم بهم میرسیم ، زمین بیهوده گرد نیست !
تو عصاره ی عشقی و در واژه نمیگنجی... نفس تو متبرک تر از هر چیز دیگریست، باید که تو را پرستید و همچون خدا سجده کرد، کفر نمیگویم زیرا که تو مظهر عشقی.. من دیوانه وار حصار دستانت را دوست میدارم، از من دریغ مدار چشمها یت را، بگذار که در سیاهی چشمانت گم شوم... رویای با تو بودن، هر لحظه تو را بوسیدن، از تمامی لذتهای فانی این جهان گران بهاتر است..لذت با تو بودن نا میراست.. پس با من بمان همان گونه که من ترا میخواهم بی بهانه ای عزیز دل..
تو در باور من نطفه بستی، آن زمانی که من در تنهایی خویش تاوان بیگناهیم را میدادم.. تو مرا پرستیدی ، آن زمانی که من به عشق ایمان نداشتم.. آری، آن لحظهای که عشق تو نقش بست در وجودم، گویی خدا را با تمام وجود احساس کردم.. تنها و تنها تو مرا باور کردی و آفریدی از ما عشقی جاودانه... میدانم که عشق تو به من بی کرانه است ، پس خواهم ماند با تو بدون تا...
|
About
Home
|